محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
903
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
نشوى و جماعت نشكنى . و شكر و حمد خداى را كه تو بدان جايگاهى كه او را به تو حاجت است و او را رغبت است به حضور تو ، از بهر آنكه خداى عزّ و جلّ ترا به داد و علم و حكمت و مردانگى و شجاعت و شرف و بزرگوارى و فروگرفتن دشمن آراسته است ، نگر تا آن همه را تباه نكنى و مخالفت و عصيان نجويى كه آنگاه آخر كار بر تباهى بود و بر ننگ و عار . مسلمه گفت : نيكو اشارت كرديد بر من ، و عمر سزاوار است بدين كار و آراسته به راه دين و پارسايى و زهد و عبادت و شرف . و من اينك مىروم به نزديك او . و آنگاه مسلمه منادى بفرمود تا بانگ كرد و از معموريه برداشت و به طبرستان آمد ، و از آنجا به دمشق آمد با سى هزار [ 314 a ] مرد . و آن روز كه به روم شد ، صد و هشتاد هزار بودند با او . و چون برسيد به در عمر بن عبد العزيز شد با سپاه ، او را بار نداد . مسلمه به خانهء خويش بازآمد . و ديگر روز بيامد با دو هزار مرد ، هم بار نيافت . تا سوم روز با يك غلام سپيد بيامد . عمر او را بار داد و بفرمود تا بنشيند . پس گفت : اى مسلمه ، تو گرد جهان بگشتى و آن كردى كه فرمان بود و بدين آن جستى كه گويند خير است . و غزو كردى و جانبازى كردى ، و آنچه كردى اگر از بهر خداى كردى و بانگ و نام نجستى خنك تو ، و اگر چنان كه به روى و ريا كردى و بدان بانگ و نام جستى واى بر تو . خداى ما را و ترا بيامرزاد اى با سعيد و عفو كناد . پس مسلمه به خانهء خويش بازگشت . و هر روز به سلام عمر آمدى . و ايدون گويند بيرون از اين كتاب كه عمر را خبر بردند كه مسلمه هر روز هزار درم هزينه كند بر خوان خويش . عمر تافته شد و كس فرستاد به دو و گفت : بايد كه فردا چاشت به نزديك من خورى . و عمر طبّاخ خويش را بفرمود كه طعام بسيار بساخت از هر گونه اى كه عمر اندر خليفتى خويش نخورده بود . پس بفرمود كه لوتى كنند از عدس و پياز و روغن زيت ، و طعام او بيشتر چنين بودى . پس طبّاخ را گفت : چون مسلمه بيايد و خوان بنهى ، نخست چيزى از اين عدس پيش آر ، آنگاه ديگر طعامها . پس چون ديگر روز ببود مسلمه بيامد و عمر اندر ايستاد و حديث آغاز كرد از موعظتها . و پس از وى حديث روم از وى همى پرسيد . و